«جان بلا نکارد» از روى نيکمت برخاست. لباس ارتشىاش را مرتب کرد و به تماشاى انبوه جمعيت که راه خود را از ميان ايستگاه بزرگ مرکزى پيش مىگرفتند مشغول شد. او به دنبال دخترى مىگشت که چهره او را هرگز نديده بود اما قلبش را مىشناخت دخترى با يک گل سرخ.
از سيزده ماه پيش دلبستگىاش به او آغاز شده بود. از يک کتابخانه مرکزى فلوريدا با برداشتن کتابى از قفسه ناگهان خود را شيفته و مسحور يافته بود. اما نه شيفته کلمات کتاب بلکه شيفته يادداشتهايى با مداد که در حاشيه صفحات آن به چشم مىخورد. دست خطى لطيف که حکايت از ذهنى هشيار و درونبين و باطنى ژرف داشت. در صفحه اول «جان» توانست نام صاحب دست خط را بيابد: «هاليس مى نل». با اندکى جست و جو و صرف وقت توانست نشانى خانم هاليس را پيدا کند. «جان» براى او نامهاى نوشت و ضمن معرفى خود از او در خواست کرد که به نامه نگارى با او بپردازد.
بعد از سالها جستجو و نیافتن نیمه ی گم شده...
به این نتیجه رسیدم خدا منو كامل خلق كرده و لنگه ام تو دنیا پیدا نمیشه!!!
این از ما!!
D: :)))))))))))
رسم عاشقی پيرمردى بر قاطرى بنشسته بود و از بيابانى میگذشت. سالكى را بديد كه پياده بود
پيرمرد گفت: اى مرد به كجا رهسپاری؟
سالك گفت: به دهى كه گويند مردمش خدا نشناسند و كينه و عداوت میورزند و زنان خود را از ارث محروم میكنند
پيرمرد گفت: به خوب جايى میروى
سالك گفت: چرا؟
پيرمرد گفت: من از مردم آن ديارم و ديرى است كه چشم انتظارم تا كسى بيايد و اين مردم را هدايت كند
سالك گفت: پس آنچه گويند راست باشد؟
پيرمرد گفت: تا راست چه باشد
سالك گفت: آن كلام كه بر واقعيتى صدق كند
پيرمرد گفت: در آن ديار كسى را شناسى كه در آنجا منزل كنی؟
من باور دارم
من باور دارم ...
که دعوا و جرّ و بحث دو نفر با هم
به معنى اين که آنها همديگر را دوست ندارند نيست.
و دعوا نکردن دو نفر با هم نيز
به معنى اين که آنها همديگر را دوست دارند نمىباشد.
من باور دارم ...
که هر چقدر دوستمان خوب و صميمى باشد
هر از گاهى باعث ناراحتى ما خواهد شد
و ما بايد بدين خاطر او را ببخشيم.
من باور دارم ...
که دوستى واقعى به رشد خود ادامه خواهد داد
حتى در دورترين فاصلهها.
عشق واقعى نيز همين طور است.
917....456 کلاس گذاشتن جديد دخترا . (من چندتا خواستگار مرغ فروش هم داشتم)
917....456 باخبرشده ايم كه شما يك عدد مرغ چاق و چله در يخچالتان داريد !! (بياييد شاديهايمان را با هم قسمت كنيم )
917....456 انگليسها1زن دارن 1معشوقه،اما معشوقشونو بيشتر دوست دارن آلمانيا1زن دارن1معشوقه،اما زنشونو بيشتر دوست دارن ايرانيا2تا زن دارن،3تا صيغه،6تامعشوقه،7تا دوست دختر آخرسرهم ننه شونو ازهمه بيشتردوست دارن
936....294 هميشه در رياضيات ضعيف بودم! نميدونم چطور من+تو شد فقط من! (سولماز)
936....294 خدايا! آلودگي آدمها از حد گذشته! نمي خواهي دنيا را چند روز تعطيل کني؟ سولماز
912....190 زندگي مي اموزد ان که کام ديگران را تلخ مي کند غيرممکن است کام خودش شيرين باشد م.ح .
912....190 افسوس...تو...هيچ چيز کم نداري...!حتي مرا. ..!! م.ح
912....190 بهاي سنگيني دادم تافهميدم کسي راکه قصدماندن ندارد بايدراهي کرد م.ح.
912....190 دلتنگم!اماتوراطلب نميکنم،نه اينکه بي نيازم،صبورم م.ح!
912....190 شاد بودنت رادركف دستانم مينويسم تاوقت دعا اولين خواسته ام از خدا باشد م.ح
912....190 تمام ســـــــــــــپاسم از آن كسي كه بمن نيازى نداشت اما فراموشم نكرد "کوروش کبير م.ح."
917....199 سلام من خيلي وقته كد رو به شمارتون فرستادم ارسال هم شده ولي ميگه كد امنيتي هنوز ارسال نشده، هنوز نتونستم عضو بشم چراااا؟
هر موقعيتى که در زندگى و کار به دست آوردهايد، نتيجه انتخابهايى هست که قبلاً کردهايد. با وجودى که نيروهاى بيرونى و خارج از اراده ما وجود دارند که بر زندگى ما تأثير ميگذارند امّا هنوز نحوه واکنش شما به آنها در اختيار خودتان است و همين نحوه واکنش است که تعيين کننده پيشرفت يا عقب ماندگى است.
در زير، هفت تصميمى که به شما کمک میکنند تا زندگى و کار خود را شکل بهتر يا بدترى بخشيد، آورده شدهاند. البته انتخابهاى بسيار بيشترى نيز وجود دارند امّا آنچه در زير آمده است تاثير عميقى بر اين دارد که شما خودتان زندگيتان را بسازيد و شکل دهيد يا اين که اجازه دهيد زندگى شکل و فرم شما را تعيين کند.
1- تصميم به رشد يابندگى
رشد به صورت خودکار و اتوماتيک صورت نمیگيرد. شما بايد بخواهيد که فراگيرنده و آموزشپذير باقى بمانيد و براى اين منظور بايد سخت بر روى خود کار کنيد.
اگر چنين انتخابى نکنيد، خودپسند، بیطراوت و راکد میشويد.
936....294 ديشب وقتي آن پيام "دوست دارم" به دستم رسيد. . . درجايي دور از اين اتاق اين شهر و اين آسمان بودم. درست موقع نوشتن "من بيشتر" پيام دي?ري آمد: "اشتباه شد" ! سولماز
936....294 مينويسم دلتنگتم اما نگو تکراريست! شايدروزي نباشم که برايت تکرارش کنم. . .
936....294 ميدانم سرت گرم است. . . مزاحمت نميشوم، اما بدان حرارت سرگرمي هايت مرا سوزاند ... ( سولماز)
933....488 ارزش دوست برايم به قدريست که پلي براي عبورش مي شوم ،حتي اگرلحظه اي به زيرپايش نگاه نکند...منا
933....488 قلبم فداي عزيزي که دنيايي ازدلتنگي رابه اميد يک لحظه ديدنش بجان ميخرم!منا
938....996 به اندازه آرزوهايت تلاش كن,يا به اندازه تلاشت آرزو كن.
938....996 گاهي آنکه سراغي از تو نميگيرد ؛ دلتنگترين است براي ديدنت وازشکاف چشمانش به نبودنت خيره مي شود هميشه آنکه او را نمي بيني نامهربان نيست
938....996 اي همه آرامشم از تو، پريشانت نبينم؛ چون شبه خاکستري، سر در گريبانت نبينم؛ اي تو در چشمانه من، يک پنجره لبخند شادي؛ در ميان كوچه ها افتان و خيزانت نبينم؛ اي پر از شوق رهايي، رفته تا اوج ستاره؛ همچو ابر سوگوار، اين بيش گريانت نبينم؛ تكيه كن بر شانه ام اي شاخه ي نيلوفرينم، تا غمه بي تکيه گاهي را به چشمانت نبينم ...
938....996 درجدال روزهاي سخت و انسانهاى سخت اين روزهاي سخت هستند كه تمام ميشوند نه انسانهاى سخت..
938....996 کاش باورداشتي درباورم،ازنگاه شاپرک زيباتري،باشکوهي مثل خورشيدبزرگ،ازنسيم لاله هم بي همتاتري،کاش باورداشتي اميدمن،آتشي سوزنده دارم ازغمت،کاش مي دانستي اي يکتاترين،تاافق تاآسمان مي خواهمت...
935....011 هرجاسخن ازاعتماداست من هرهرميخندم(مديرعامل سابق بانك ملي ايران)
935....011 يه رابطه ازونجاخراب ميشه كه توناراحتش كني امايكي ديگه آرومش كنه!مريم
مايكل، راننده اتوبوس شهري، مثل هميشه اول صبح اتوبوسش را روشن كرد و در مسير هميشگي شروع به كار كرد. در چند ايستگاه اول همه چيز مثل معمول بود و تعدادي مسافر پياده مي شدند و چند نفر هم سوار مي شدند. در ايستگاه بعدي، يك مرد با هيكل بزرگ، قيافه اي خشن و رفتاري عجيب سوار شد.. او در حالي كه به مايكل زل زده بود گفت: «تام هيكل پولي نمي ده!» و رفت و نشست. مايكل كه تقريباً ريز جثه بود و اساساً آدم ملايمي بود چيزي نگفت اما راضي هم نبود. روز بعد هم دوباره همين اتفاق افتاد و مرد هيكلي سوار شد و با گفتن همان جمله، رفت و روي صندلي نشست و روز بعد و روز بعد... اين اتفاق كه به كابوسي براي مايكل تبديل شده بود خيلي او را آزار مي داد. بعد از مدتي مايكل ديگر نمي تواست اين موضوع را تحمل كند و بايد با او برخورد مي كرد. اما چطوري از پس آن هيكل بر مي آمد؟ بنابراين در چند كلاس بدنسازي، كاراته و جودو و ... ثبت نام كرد. در پايان تابستان، مايكل به اندازه كافي آماده شده بود و اعتماد به نفس لازم را هم پيدا كرده بود. بنابراين روز بعدي كه مرد هيكلي سوار اتوبوس شد و گفت: «تام هيكل پولي نمي ده!» مايكل ايستاد، به او زل زد و فرياد زد: «براي چي؟» مرد هيكلي با چهره اي متعجب و ترسان گفت: «تام هيكل كارت استفاده رايگان داره.» پيش از اتخاذ هر اقدام و تلاشي براي حل مسائل، ابتدا مطمئن شويد كه آيا اصلاً مسئله اي وجود دارد يا خير!