˙·٠•●♥ شیک باش ♥●•٠·˙

    نوشته شده توسط <-BlogAuthor-> :: جمعه 03 شهریور 1391


«جان بلا نکارد» از روى نيکمت برخاست. لباس ارتشى‌اش را مرتب کرد و به تماشاى انبوه جمعيت که راه خود را از ميان ايستگاه بزرگ مرکزى پيش مى‌گرفتند مشغول شد. او به دنبال دخترى مى‌گشت که چهره او را هرگز نديده بود اما قلبش را مى‌شناخت دخترى با يک گل سرخ.
از سيزده ماه پيش دلبستگى‌اش به او آغاز شده بود. از يک کتابخانه مرکزى فلوريدا با برداشتن کتابى از قفسه ناگهان خود را شيفته و مسحور يافته بود. اما نه شيفته کلمات کتاب بلکه شيفته يادداشت‌هايى با مداد که در حاشيه صفحات آن به چشم مى‌خورد. دست خطى لطيف که حکايت از ذهنى هشيار و درون‌بين و باطنى ژرف داشت. در صفحه اول «جان» توانست نام صاحب دست خط را بيابد: «هاليس مى نل». با اندکى جست و جو و صرف وقت توانست نشانى خانم هاليس را پيدا کند. «جان» براى او نامه‌اى نوشت و ضمن معرفى خود از او در خواست کرد که به نامه نگارى با او بپردازد.




برچسب‌ها :


ادامه مطلب...

    نوشته شده توسط <-BlogAuthor-> :: جمعه 03 شهریور 1391


بعد از سالها جستجو و نیافتن نیمه ی گم شده...
به این نتیجه رسیدم خدا منو كامل خلق كرده و لنگه ام تو دنیا پیدا نمیشه!!!
این از ما!!
D: :)))))))))))




برچسب‌ها :



    نوشته شده توسط <-BlogAuthor-> :: جمعه 03 شهریور 1391



 

سمبوسه يك غذاي لبناني است كه طرز تهيه آن را ميتوانيد در ادامه مطلب ببينيد.

 

 




برچسب‌ها :


ادامه مطلب...

    نوشته شده توسط <-BlogAuthor-> :: جمعه 03 شهریور 1391


رسم عاشقی

 

پيرمردى بر قاطرى بنشسته بود و از بيابانى می‌گذشت. سالكى را بديد كه پياده بود
پيرمرد گفت: اى مرد به كجا رهسپاری؟
سالك گفت: به دهى كه گويند مردمش خدا نشناسند و كينه و عداوت می‌ورزند و زنان خود را از ارث محروم می‌كنند
پيرمرد گفت: به خوب جايى می‌روى
سالك گفت: چرا؟
پيرمرد گفت: من از مردم آن ديارم و ديرى است كه چشم انتظارم تا كسى بيايد و اين مردم را هدايت كند
سالك گفت: پس آنچه گويند راست باشد؟
پيرمرد گفت: تا راست چه باشد
سالك گفت: آن كلام كه بر واقعيتى صدق كند
پيرمرد گفت: در آن ديار كسى را شناسى كه در آنجا منزل كنی؟




برچسب‌ها :


ادامه مطلب...

    نوشته شده توسط <-BlogAuthor-> :: جمعه 03 شهریور 1391


 

من باور دارم

 

من باور دارم ...
که دعوا و جرّ و بحث دو نفر با هم
به معنى اين که آن‌ها همديگر را دوست ندارند نيست.
و دعوا نکردن دو نفر با هم نيز
به معنى اين که آن‌ها همديگر را دوست دارند نمى‌باشد.

 

من باور دارم ...
که هر چقدر دوستمان خوب و صميمى باشد
هر از گاهى باعث ناراحتى ما خواهد شد
و ما بايد بدين خاطر او را ببخشيم.

 

من باور دارم ...
که دوستى واقعى به رشد خود ادامه خواهد داد
حتى در دورترين فاصله‌ها.
عشق واقعى نيز همين طور است.

 




برچسب‌ها :


ادامه مطلب...

    نوشته شده توسط <-BlogAuthor-> :: جمعه 03 شهریور 1391



917....456     کلاس گذاشتن جديد دخترا . (من چندتا خواستگار مرغ فروش هم داشتم)
917....456     باخبرشده ايم كه شما يك عدد مرغ چاق و چله در يخچالتان داريد !! (بياييد شاديهايمان را با هم قسمت كنيم )
917....456     انگليسها1زن دارن 1معشوقه،اما معشوقشونو بيشتر دوست دارن آلمانيا1زن دارن1معشوقه،اما زنشونو بيشتر دوست دارن ايرانيا2تا زن دارن،3تا صيغه،6تامعشوقه،7تا دوست دختر آخرسرهم ننه شونو ازهمه بيشتردوست دارن
936....294     هميشه در رياضيات ضعيف بودم! نميدونم چطور من+تو شد فقط من! (سولماز)
936....294     خدايا! آلودگي آدمها از حد گذشته! نمي خواهي دنيا را چند روز تعطيل کني؟ سولماز
912....190     زندگي مي اموزد ان که کام ديگران را تلخ مي کند غيرممکن است کام خودش شيرين باشد م.ح .
912....190     افسوس...تو...هيچ چيز کم نداري...!حتي مرا. ..!! م.ح
912....190     بهاي سنگيني دادم تافهميدم کسي راکه قصدماندن ندارد بايدراهي کرد م.ح.
912....190     دلتنگم!اماتوراطلب نميکنم،نه اينکه بي نيازم،صبورم م.ح!
912....190     شاد بودنت رادركف دستانم مينويسم تاوقت دعا اولين خواسته ام از خدا باشد م.ح
912....190     تمام ســـــــــــــپاسم از آن كسي كه بمن نيازى نداشت اما فراموشم نكرد "کوروش کبير م.ح."
917....199     سلام من خيلي وقته كد رو به شمارتون فرستادم ارسال هم شده ولي ميگه كد امنيتي هنوز ارسال نشده، هنوز نتونستم عضو بشم چراااا؟




برچسب‌ها :



    نوشته شده توسط <-BlogAuthor-> :: جمعه 03 شهریور 1391


 
زن سومش را هم خیلی دوست داشت و به او افتخار میکرد . پیش دوستهایش اورا برای جلوه گری می برد گرچه واهمه شدیدی داشت که روزی او با مردی دیگر برود و تنهایش بگذارد  
روزی روزگاری تاجر ثروتمندی بود که 4 زن داشت  . زن چهارم را از همه بیشتر دوست داشت و او را مدام با جواهرات گران قیمت و غذاهای خوشمزه  پذیرایی می کرد.. بسیار مراقبش بود و تنها بهترین چیزها را به او می داد
 
 
 
واقعیت این است که او زن دومش را هم بسیار دوست می داشت . او زنی بسیار مهربان بود که دائما نگران و مراقب مرد بود . مرد در هر مشکلی به او پناه می برد و او نیز به تاجر کمک می کرد تا گره کارش را بگشاید و از مخمصه بیرون بیاید.
 
اما زن اول مرد ، زنی بسیار وفادار و توانا که در حقیقت عامل اصلی ثروتمند شدن او و موفق بودنش در زندگی بود ، اصلا مورد توجه مرد نبود . با اینکه از صمیم قلب عاشق شوهرش بود اما مرد تاجر به ندرت وجود او را در خانه ای که تمام کارهایش با او بود حس می کرد و تقریبا هیچ توجهی به او نداشت.
 
روزی مرد احساس مریضی کرد و قبل از آنکه دیر شود فهمید که به زودی خواهد مرد. به دارایی زیاد و زندگی مرفه خود اندیشید و با خود گفت :
 
من اکنون 4 زن دارم ، اما اگر بمیرم دیگر هیچ کسی را نخواهم داشت ، چه تنها و بیچاره  خواهم شد !"
 
بنابرین تصمیم گرفت با زنانش حرف بزند و برای تنهاییش فکری بکند . اول از همه سراغ زن چهارم رفت و گفت :
 
من تورا از همه بیشتر دوست دارم و از همه بیشتر به تو توجه کرده ام و انواع راحتی ها را برایت فراهم آورده ام ، حالا در برابر این همه محبت من آیا در مرگ با من همراه می شوی تا تنها نمانم؟"
 
زن به سرعت گفت :" هرگز" همین یک کلمه و مرد را رها کرد.
 
ناچاربا قلبی که به شدت شکسته بود  نزد زن سوم رفت و گفت :
 
من در زندگی ترا بسیار دوست داشتم آیا در این سفر همراه من خواهی آمد؟"
 
زن گفت :" البته که نه! زندگی در اینجا بسیار خوب است . تازه من بعد از تو می خواهم دوباره ازدواج کنم و بیشتر خوش باشم " قلب مرد یخ کرد.
 
مرد تاجر به زن دوم رو آورد و گفت :
 
تو همیشه به من کمک کرده ای . این بار هم به کمکت نیاز شدیدی دارم شاید از همیشه بیشتر ، می توانی در مرگ همراه من باشی؟"
 
زن گفت :" این بار با دفعات دیگر فرق دارد . من نهایتا می توانم تا گورستان همراه جسم بی جان تو بیایم اما در مرگ ،...متاسفم!" گویی صاعقه ای به قلب مرد آتش زد
 
در همین حین صدایی او را به خود آورد
 
" من با تو می مانم ، هرجا که بروی" تاجر نگاهش کرد ، زن اول بود که پوست و استخوان شده بود ، انگار سوء تغذیه بیمارش کرده باشد .غم سراسر وجودش را تیره و ناخوش  کرده بود و هیچ زیبایی و نشاطی برایش باقی نمانده بود . تاجر سرش را به زیر انداخت و آرام گفت :" باید آن روزهایی که می توانستم به تو توجه میکردم و مراقبت بودم ..."
 
 
در حقیقت همه ما چهار زن داریم
 
 زن چهارم که بدن ماست . مهم نیست چقدر زمان و پول صرف زیبا کردن او بکنی وقت مرگ ، اول از همه او ترا ترک می کند.
 
  زن سوم که دارایی های ماست . هرچقدر هم برایت عزیز باشند وقتی بمیری به دست دیگران خواهد افتاد.
 
زن دوم که خانواده و دوستان ما هستند . هر چقدر هم صمیمی و عزیز باشند ، وقت مردن نهایتا تا سر مزارت کنارت خواهند ماند.
 

 زن اول که روح ماست. غالبا به آن بی توجهیم و تمام وقت خود را صرف تن و پول و دوست می کنیم . او ضامن توانمندی های ماست اما ما ضعیف و درمانده رهایش کرده ایم تا روزی که قرار است همراه ما باشد اما دیگر هیچ قدرت و توانی برایش باقی نمانده است.





برچسب‌ها :


ادامه مطلب...

    نوشته شده توسط <-BlogAuthor-> :: جمعه 03 شهریور 1391


هر موقعيتى که در زندگى و کار به دست آورده‌ايد، نتيجه انتخاب‌هايى هست که قبلاً کرده‌ايد. با وجودى که نيروهاى بيرونى و خارج از اراده ما وجود دارند که بر زندگى ما تأثير مي‌گذارند امّا هنوز نحوه واکنش شما به آن‌ها در اختيار خودتان است و همين نحوه واکنش است که تعيين کننده پيشرفت يا عقب ماندگى است.

در زير، هفت تصميمى که به شما کمک می‌کنند تا زندگى و کار خود را شکل بهتر يا بدترى بخشيد، آورده شده‌اند. البته انتخاب‌هاى بسيار بيشترى نيز وجود دارند امّا آنچه در زير آمده است تاثير عميقى بر اين دارد که شما خودتان زندگيتان را بسازيد و شکل دهيد يا اين که اجازه دهيد زندگى شکل و فرم شما را تعيين کند.

 

 

1- تصميم به رشد يابندگى


رشد به صورت خودکار و اتوماتيک صورت نمی‌گيرد. شما بايد بخواهيد که فراگيرنده و آموزش‌پذير باقى بمانيد و براى اين منظور بايد سخت بر روى خود کار کنيد.
اگر چنين انتخابى نکنيد، خودپسند، بی‌طراوت و راکد می‌شويد.




برچسب‌ها :


ادامه مطلب...

    نوشته شده توسط <-BlogAuthor-> :: جمعه 03 شهریور 1391



936....294     ديشب وقتي آن پيام "دوست دارم" به دستم رسيد. . . درجايي دور از اين اتاق اين شهر و اين آسمان بودم. درست موقع نوشتن "من بيشتر" پيام دي?ري آمد: "اشتباه شد" ! سولماز
936....294     مينويسم دلتنگتم اما نگو تکراريست! شايدروزي نباشم که برايت تکرارش کنم. . .
936....294     ميدانم سرت گرم است. . . مزاحمت نميشوم، اما بدان حرارت سرگرمي هايت مرا سوزاند ... ( سولماز)
933....488     ارزش دوست برايم به قدريست که پلي براي عبورش مي شوم ،حتي اگرلحظه اي به زيرپايش نگاه نکند...منا
933....488     قلبم فداي عزيزي که دنيايي ازدلتنگي رابه اميد يک لحظه ديدنش بجان ميخرم!منا
938....996     به اندازه آرزوهايت تلاش كن,يا به اندازه تلاشت آرزو كن.
938....996     گاهي آنکه سراغي از تو نميگيرد ؛ دلتنگترين است براي ديدنت وازشکاف چشمانش به نبودنت خيره مي شود هميشه آنکه او را نمي بيني نامهربان نيست
938....996     اي همه آرامشم از تو، پريشانت نبينم؛ چون شبه خاکستري، سر در گريبانت نبينم؛ اي تو در چشمانه من، يک پنجره لبخند شادي؛ در ميان كوچه ها افتان و خيزانت نبينم؛ اي پر از شوق رهايي، رفته تا اوج ستاره؛ همچو ابر سوگوار، اين بيش گريانت نبينم؛ تكيه كن بر شانه ام اي شاخه ي نيلوفرينم، تا غمه بي تکيه گاهي را به چشمانت نبينم ...
938....996     درجدال روزهاي سخت و انسانهاى سخت اين روزهاي سخت هستند كه تمام ميشوند نه انسانهاى سخت..
938....996     کاش باورداشتي درباورم،ازنگاه شاپرک زيباتري،باشکوهي مثل خورشيدبزرگ،ازنسيم لاله هم بي همتاتري،کاش باورداشتي اميدمن،آتشي سوزنده دارم ازغمت،کاش مي دانستي اي يکتاترين،تاافق تاآسمان مي خواهمت...
935....011     هرجاسخن ازاعتماداست من هرهرميخندم(مديرعامل سابق بانك ملي ايران)
935....011     يه رابطه ازونجاخراب ميشه كه توناراحتش كني امايكي ديگه آرومش كنه!مريم

 




برچسب‌ها :



    نوشته شده توسط <-BlogAuthor-> :: جمعه 03 شهریور 1391


مايكل، راننده اتوبوس شهري، مثل هميشه اول صبح اتوبوسش را روشن كرد و در مسير هميشگي شروع به كار كرد. در چند ايستگاه اول همه چيز مثل معمول بود و تعدادي مسافر پياده مي شدند و چند نفر هم سوار مي شدند. در ايستگاه بعدي، يك مرد با هيكل بزرگ، قيافه اي خشن و رفتاري عجيب سوار شد..

 

 

او در حالي كه به مايكل زل زده بود گفت: «تام هيكل پولي نمي ده!» و رفت و نشست.

مايكل كه تقريباً ريز جثه بود و اساساً آدم ملايمي بود چيزي نگفت اما راضي هم نبود. روز بعد هم دوباره همين اتفاق افتاد و مرد هيكلي سوار شد و با گفتن همان جمله، رفت و روي صندلي نشست و روز بعد و روز بعد...

اين اتفاق كه به كابوسي براي مايكل تبديل شده بود خيلي او را آزار مي داد. بعد از مدتي مايكل ديگر نمي تواست اين موضوع را تحمل كند و بايد با او برخورد مي كرد. اما چطوري از پس آن هيكل بر مي آمد؟ بنابراين در چند كلاس بدنسازي، كاراته و جودو و ... ثبت نام كرد. در پايان تابستان، مايكل به اندازه كافي آماده شده بود و اعتماد به نفس لازم را هم پيدا كرده بود.

بنابراين روز بعدي كه مرد هيكلي سوار اتوبوس شد و گفت: «تام هيكل پولي نمي ده!»

مايكل ايستاد، به او زل زد و فرياد زد: «براي چي؟»

مرد هيكلي با چهره اي متعجب و ترسان گفت: «تام هيكل كارت استفاده رايگان داره.»

 

 

پيش از اتخاذ هر اقدام و تلاشي براي حل مسائل، ابتدا مطمئن شويد كه آيا اصلاً مسئله اي وجود دارد يا خير!




برچسب‌ها :


💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران