˙·٠•●♥ شیک باش ♥●•٠·˙

    نوشته شده توسط <-BlogAuthor-> :: شنبه 04 شهریور 1391


ملـــت یــه پاشون شمــاله, یــه پاشــون آنتــالیا, ما یــه پامــون وبلاگه, یـــه پامـــون خیابون :|
والـــا :|




برچسب‌ها :



    نوشته شده توسط <-BlogAuthor-> :: شنبه 04 شهریور 1391


خدايا .......
كدامين پل در كجاي دنيا شكسته كه هيچ كس به خانه ي آرزوهايش نمي رسد




برچسب‌ها :



    نوشته شده توسط <-BlogAuthor-> :: شنبه 04 شهریور 1391


آرزوی کافی

 

اخيراً در فرودگاه گفتگوى لحظات آخر بين مادر و دخترى را شنيدم
هواپيما درحال حرکت بود و آنها در ورودى کنترل امنيتى همديگر را بغل کردند و مادر گفت: «دوستت دارم و آرزوى کافى براى تو می‌کنم.» دختر جواب داد: «مامان زندگى ما با هم بيشتر از کافى هم بوده است. محبت تو همه آن چيزى بوده که من احتياج داشتم. من نيز آرزوى کافى براى تو می‌کنم.»
آنها همديگر را بوسيدند و دختر رفت. مادر به طرف پنجره‌اى که من در کنارش نشسته بودم آمد. آنجا ايستاد و می‌توانستم ببينم که می‌خواست و احتياج داشت که گريه کند. من نمی‌خواستم که خلوت او را بهم بزنم ولى خودش با اين سوال اين کار را کرد: «تا حالا با کسى خداحافظى کرديد که می‌دانيد براى آخرين بار است که او را می‌بينيد؟» جواب دادم: «بله کردم. منو ببخشيد که فضولى می‌کنم چرا آخرين خداحافظی؟»
او جواب داد: «من پير و سالخورده هستم او در جاى خيلى دور زندگى می‌کنه. من چالش‌هاى زيادى را پيش رو دارم و حقيقت اينست که سفر بعدى او براى مراسم دفن من خواهد بود.»
«وقتى داشتيد خداحافظى می‌کرديد شنيدم که گفتيد «آرزوى کافى را براى تو می‌کنم.» می‌توانم بپرسم يعنى چه؟»
او شروع به لبخند زدن کرد و گفت: «اين آرزويی است که نسل بعد از نسل به ما رسيده. پدر و مادرم عادت داشتند که اين را به همه بگن.» او مکثى کرد و در حالى که سعى می‌کرد جزئيات آن را به خاطر بياورد لبخند بيشترى زد و گفت: «وقتى که ما می‌گفتيم «آرزوى کافى براى تو می‌کنم.» ما می‌خواستيم که هر کدام زندگی‌اى پر از خوبى به اندازه کافى داشته باشيم.» سپس روى خود را به طرف من کرد و اين عبارتها را عنوان کرد:
«آرزوى خورشيد کافى براى تو می‌کنم که افکارت را روشن نگاه دارد بدون توجه به اين که روز چقدر تيره است.
آرزوى باران کافى براى تو می‌کنم که زيبايى بيشترى به روز آفتابيت بدهد.
آرزوى شادى کافى براى تو می‌کنم که روحت را زنده و ابدى نگاه دارد.
آرزوى رنج کافى براى تو می‌کنم که کوچکترين خوشی‌ها به بزرگترين‌ها تبديل شوند.
آرزوى بدست آوردن کافى براى تو می‌کنم که با هرچه می‌خواهى راضى باشى.
آرزوى از دست دادن کافى براى تو می‌کنم تا بخاطر هر آنچه دارى شکرگزار باشى.
آرزوى سلام‌هاى کافى براى تو می‌کنم که بتوانى خداحافظى آخرين راحتترى داشته باشى.» بعد شروع به گريه کرد و از آنجا رفت.
می‌گويند که تنها يک دقيقه طول می‌کشد که دوستى را پيدا کنيد، يکساعت طول می‌کشد تا از او قدردانى کنيد اما يک عمر طول می‌کشد تا او را فراموش کنيد.

از زندگى لذت ببريد!
تقديم به تو...دوست عزيزم
آرزوى کافى برايت می‌کنم...




برچسب‌ها :



    نوشته شده توسط <-BlogAuthor-> :: شنبه 04 شهریور 1391


 

 

وقتي يک دختر ...  وقتي يک پسر...

 

وقتي يک دختر حرفي نميزند

ميليونها فکر در سرش مي گذرد

 

وقتي يک دختربحث نميکند

عميقا مشغول فکر کردن است

 

وقتي يک دختربا چشماني پر از سوال به تو نگاه ميکند

يعني نمي داند تو تا چند وقت ديگر با او خواهي بود

 

وقتي يک دختر بعد از چند لحظه در جواب احوالپرسي تو مي گويد: خوبم

يعني اصلا حال خوبي ندارد

 

وقتي يک دختر به تو خيره مي شود

شگفت زده شده که به چه دليل دروغ مي گويي

 

وقتي يک دختر سرش را روي سينه تو مي گذارد

آرزو مي کند براي هميشه مال او باشي

 

وقتي يک دختر هر روز به تو زنگ مي زند

توجه تو را طلب مي کند

 

وقتي يک دختر هر روز براي تو [اس ام اس] مي فرستد

يعني ميخواهد تو اقلا يک بار جوابش را بدهي

 

وقتي يک دختر به تو مي گويد دوستت دارم

يعني واقعا دوستت دارد

 

وقتي يک دختر اعتراف مي کند که بدون تونمي تواند زندگي کند

يعني تصميم گرفته که تو تمام آينده اش باشي

 

وقتي يک دختر مي گويد دلش برايت تنگ شده

هيچ کسي در دنيا بيشتر از او دلتنگ تو نيست

 

 

 

وقتي يک پسر حرفي نمي زند

حرفي براي گفتن ندارد

 

وقتي يک پسر بحث نمي کند

حال وحوصله بحث کردن ندارد

 

وقتي يک پسر با چشماني پر از سوال به تو نگاه مي کند

يعني واقعا گيج شده است

 

وقتي يک پسر پس از چند لحظه در جواب احوالپرسي تومي گويد: خوبم

يعني واقعا حالش خوبه

 

وقتي يک پسر به تو خيره مي شود

دو حالت داره يا شگفت زده است يا عصباني

 

وقتي يک پسر هر روز به تو زنگ مي زند

او با تو مدت زيادي حرف مي زند که توجه ات را جلب کند

 

وقتي يک پسر هرروز براي تو [اس ا م اس] مي فرستد

بدون که براي همه "فوروارد" کرده

 

وقتي يک پسر به تو ميگويد دوستت دارم

دفعه اولش نيست (آخرش هم نخواهد بود)

 

وقتي يک پسر اعتراف مي کند که بدون تو نمي تواند زندگي کند

تصميم شو گرفته که تورو اقلا واسه يه هفته داشته باشه

 

 




برچسب‌ها :



    نوشته شده توسط <-BlogAuthor-> :: شنبه 04 شهریور 1391


  پ نه پ جدید و خنده دار

 

    از خونه زنگ زدم فست فود غذا بیارن
    طرف میگه بفرستم واستون؟؟؟
    میگم پ نه پ آپلود کن
    لینکش رو بده دانلود میکنم.

 - = - = - = - = - = -= - = -= -= -= -= -= -

    از خواب بیدار شدم بابام اومده میگه بیدار شدی ؟
    پـَـَـ نــه پـَـَــــ خوابم خودمو زدم به بیداری !

 - = - = - = - = - = -= - = -= -= -= -= -= -

    بهش گفتم چقدر خوشگل شدی ! گفت،چشات خوشگل میبینه گفتم پ نه پ میخواستی گوشام خوشگل ببینه !!




برچسب‌ها :


ادامه مطلب...


 

به نظر شما این داخل کدام هواپیما می باشد؟

این تصاویر را ببینید و شگفت زده شوید و در آخر تاسف بخورید!!




برچسب‌ها :


ادامه مطلب...

    نوشته شده توسط <-BlogAuthor-> :: جمعه 03 شهریور 1391


يه روز يه كاميون گلابي داشته توي جاده مي رفته كه يه دفعه مي‌افته توی يه دست‌انداز،
يكي از گلابي‌ها مي‌افته وسط جاده، بر مي‌گرده به كاميون نگاه مي‌كنه و ميگه:گلابي‌ها، گلابي‌ها!
گلابي‌ها ميگن: گلابي، گلابي!
كاميون دورتر مي شه،صداشون ضعيف‌تر مي شه.
گلابي ميگه: گلابي‌ها، گلابي‌ها!
... گلابي‌ها مي گن: گلابي، گلابي!
باز كاميون دورتر ميشه، گلابي ميگه: گلابي‌ها، گلابي‌ها!
اما صداي گلابي ديگه به گلابي‌ها نمي‌رسه!
گلابي‌ها موبايل راننده رو مي گيرن و زنگ ميزنن به موبايل گلابي،اما چه فايده كه گلابي ايرانسل داشته و توي جاده آنتن نمي‌داده!
گلابي يه نفر رو پيدا مي‌كنه كه موبايل دولتي داشته،زنگ مي‌زنه به راننده و مي گه: گوشي رو بده به گلابي‌ها،
وقتي كه گلابي‌ها گوشي رو مي گيرن، گلابي ميگه: گلابي‌ها، گلابی ها!
گلابی ها می گن: گلابی، گلابی
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
اون شور و اشتیاقت از پهنا تو حلقم
واقعا دوست داري باز هم ادامه داشته باشه؟!؟!؟!؟!؟




برچسب‌ها :



    نوشته شده توسط <-BlogAuthor-> :: جمعه 03 شهریور 1391


نکات تغذیه ای :

آش شله قلمکار علاوه بر حبوبات حاوی گوشت نیز است ، به همین دلیل از لحاظ پروتئینی ، غذای مناسبی است و برای کودکان در حال رشد و افراد کم خون و ضعیف غذای خوبی می باشد . این مقدار آش در مجموع دارای 2600 کالری انرژی است .

طرز تهیه در ادامه مطلب...




برچسب‌ها :


ادامه مطلب...

    نوشته شده توسط <-BlogAuthor-> :: جمعه 03 شهریور 1391


  زنى سه دختر داشت که هر سه ازدواج کرده بودند.
يکروز تصميم گرفت ميزان علاقه‌اى که دامادهايش به او دارند را ارزيابى کند.
يکى از دامادها را به خانه‌اش دعوت کرد و در حالى که در کنار استخر قدم مى‌زدند از قصد وانمود کرد که پايش ليز خورده و خود را درون استخر انداخت. دامادش فوراً شيرجه رفت توى آب و او را نجات داد.
فردا صبح يک ماشين پژو ٢٠٦ نو جلوى پارکينگ خانه داماد بود و روى شيشه‌اش نوشته بود: «متشکرم! از طرف مادر زنت»
زن همين کار را با داماد دومش هم کرد و اين بار هم داماد فوراً شيرجه رفت توى آب و جان زن را نجات داد.
داماد دوم هم فرداى آن روز يک ماشين پژو ٢٠٦ نو هديه گرفت که روى شيشه‌اش نوشته بود: «متشکرم! از طرف مادر زنت»
نوبت به داماد آخرى رسيد. زن باز هم همان صحنه را تکرار کرد و خود را به داخل استخر انداخت. امّا داماد از جايش تکان نخورد. او پيش خود فکر کرد وقتش رسيده که اين پيرزن از دنيا برود پس چرا من خودم را به خطر بياندازم. همين طور ايستاد تا مادر زنش در آب غرق شد و مرد.
فردا صبح يک ماشين بى‌ام‌و کورسى آخرين مدل جلوى پارکينگ خانه داماد سوم بود که روى شيشه‌اش نوشته بود: «متشکرم! از طرف پدر زنت»




برچسب‌ها :



    نوشته شده توسط <-BlogAuthor-> :: جمعه 03 شهریور 1391


  دخترى ازدواج کرد و به خانه شوهر رفت ولى هرگز نمی‌توانست با مادرشوهرش کنار بيايد و هر روز با هم جر و بحث می‌کردند. عاقبت يک روز دختر نزد داروسازى که دوست صميمى پدرش بود رفت و از اوتقاضا کرد تا سمى به او بدهد تا بتواند مادر شوهرش را بکشد! داروساز گفت: اگر سم خطرناکى به او بدهد و مادر شوهرش کشته شود، همه به او شک خواهند برد، پس معجونى به دختر داد و گفت که هر روز مقدارى از آن را در غذاى مادر شوهر بريزد تا سم معجون کم‌کم در او اثر کند و او را بکشد و توصيه کرد تا در اين مدت با مادر شوهر مدارا کند تا کسى به او شک نکند. دختر معجون را گرفت و خوشحال به خانه برگشت و هر روز مقـدارى از آن را در غـذاى مادر شوهـر می‌ريخت و با مهربانى به او می‌داد. هفته‌ها گذشت و با مهر و محبت عروس، اخلاق مادر شوهر هم بهتر و بهتر شد تا آنجا که يک روز دختر نزد داروساز رفت و به او گفت: آقاى دکتر عزيز، ديگر از مادر شوهرم متنفر نيستم. حالا او را مانند مادرم دوست دارم و ديگر دلم نمی‌خواهد که بميرد، خواهش می‌کنم داروى ديگرى به من بدهيد تا سم را از بدنش خارج کند. داروساز لبخندى زد و گفت: دخترم، نگران نباش. آن معجونى که به تو دادم سم نبود بلکه سم در ذهن خود تو بود که حالا با عشق به مادر شوهرت از بين رفته است.




برچسب‌ها :


💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران