˙·٠•●♥ شیک باش ♥●•٠·˙

    نوشته شده توسط <-BlogAuthor-> :: جمعه 03 شهریور 1391


تختی که هر شب تنها باید کسی روش بخوابه.......تخت نیست که...تابوته!!




برچسب‌ها :



    نوشته شده توسط <-BlogAuthor-> :: جمعه 03 شهریور 1391


بعضی ها میتونند خودشون رو گـاو فرض کنند ؛
اما ....
نمیتونند دلِ ما رو طـویله حساب کنند ... :|:))))))))




برچسب‌ها :



    نوشته شده توسط <-BlogAuthor-> :: جمعه 03 شهریور 1391


زن رو باید بغل کرد و بدون هیچ دلیلی بوسش کرد.حتی وقتی که آرایش نداره وقتی موهاش رو برات پریشون نکرده پیژامه تو رو پوشیده وخودش رو گلوله کرده توی رخت خوابتو جای خالی تو که هنوز گرمای بدن تو رو داره حتی زمانی که سرش رو کرده توی بالش بوی تنت رو نه ادکلنت رو باتمام لذت با هر نفسش بکشه توی ریه هاش زن رو باید بغل کرد و توی بغل نگه داشت و با همه شلختگی ظاهریش عاشقونه بوسش کرد تا احساس امنیت کنه که مردش همه جوره دوسش داره




برچسب‌ها :



    نوشته شده توسط <-BlogAuthor-> :: جمعه 03 شهریور 1391


وقتی زیاد به کسی میگی دوست دارم خیال میکنه احساساتت رو به حراج گذاشتی تو حراجی هم چیز خوبی گیر کسی نمیادپس یکم جلوی اون زبونت رو بگیر....




برچسب‌ها :



    نوشته شده توسط <-BlogAuthor-> :: جمعه 03 شهریور 1391


 

 

آسمان، بغض کرده بود و ستاره ها از نگاه به صورت چروکیده اش شرم داشتند. هیچ صدایی نمی امد و تاریخ محکم گوشهای خود را می فشرد تا صدای آخرین نجوای او را نشنود. آهنگ رفتن به سوی مسجد کرد. برخاست و کمربندش را محکم تر بست. اولین گام را که برداشت، زمین و زمان به التماس افتاد. گویا ذرات هستی را آرزویی جز ماندن او نبود. اول از همه چفت در بود که دست نیاز و التماس به سویش دراز کرد و کمربندش را گرفت. مرد، لحظه ای ایستاد و با خود و او گفت: کمرت را برای مرگ محکم تر ببند.
... گره شال را محکم تر گره زد و بر آستانه در ایستاد. مرغان ناخفته، شب که صدا در گلویشان شکسته بود به سویش دویدند، همهمه ای حیاط خانه را برداشت؛ همهمه ای که سوگی بزرگ در پی داشت. مرغان به سویش دویدند و پایین ترین گوشه لباسهایش را به منقار خود گرفتند. لابه ها و التماسها، همهمه ها و زمزمه های مرد در هم تنیده شد و آوایی جان فرسا را نواخت که دل صبورترین سنگهای هستی را لرزاند. آوایی که هنوز به گوش تاریخ نرسیده بود... و این ها همه موسیقی سوگی بود که پیش از واقعه نواخته می شد.

 




برچسب‌ها :


ادامه مطلب...

    نوشته شده توسط <-BlogAuthor-> :: جمعه 03 شهریور 1391


  • +98936...026

بسلامتی اونیکه نگفت با بقیه فرق داره،
(ثابت کرد)..

 

  • +98936...026

گاهی ادما به مرحله ای میرسند که فکر میکنند ته خطه و لی نمیدونند‎ ‎ان شروع یه راه دیگست برای ارزوهاشون
(ساناز)

 




برچسب‌ها :


ادامه مطلب...

    نوشته شده توسط <-BlogAuthor-> :: جمعه 03 شهریور 1391


دلم یک جای دنج میخواهدارام و بی تنش جایی باید باشد غیر از این کنج تنهایی!تا ادم گاهی انجا ارام بگیرد....مثلا آغوش تو..!!




برچسب‌ها :



    نوشته شده توسط <-BlogAuthor-> :: جمعه 03 شهریور 1391


من زنم......مرا پریشانی موهایت که نه...مرا ته ریش خسته صورتت آشفته میکند..........عاشق تر میکند.......




برچسب‌ها :



    نوشته شده توسط <-BlogAuthor-> :: جمعه 03 شهریور 1391


دیشب تاصبح دستانم به دنبال دستانت گریست کودکانه تو را بهانه میکرد...دیشب تا خود صبح آغوشم برای آغوشت بغض کرد!ساده بگویم دیشب دلم..........دلی بی پروا.هوای بودنت را میکرد..........!




برچسب‌ها :



    نوشته شده توسط <-BlogAuthor-> :: جمعه 03 شهریور 1391


گاهی باید نباشی تا بفهمی:نبودنت واسه کی مهمه؟؟؟اونوقته که میفهمی باید برا همیشه با کی باشی




برچسب‌ها :


💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران