˙·٠•●♥ شیک باش ♥●•٠·˙

    نوشته شده توسط <-BlogAuthor-> :: جمعه 03 شهریور 1391





پادشاهى که بر يک کشور بزرگ حکومت مى‌کرد، از زندگى خود راضى نبود و دليلش را نيز نمى‌دانست.
روزى پادشاه در کاخ خود قدم مى‌زد. هنگامى که از کنار آشپزخانه عبور مى‌کرد، صداى آوازى را شنيد. به دنبال صدا رفت و به يک آشپز کاخ رسيد که روى صورتش برق سعادت و شادى مى‌درخشيد.
پادشاه بسيار تعجب کرد و از آشپز پرسيد: «چرا اينقدر شاد هستى؟» آشپز جواب داد: «قربان، من فقط يک آشپز هستم، اما تلاش مى‌کنم تا همسر و بچه‌ام را شاد کنم. ما خانه‌اى حصيرى تهيه کرده‌ايم و به اندازه خودمان خوراک و پوشاک داريم. بدين سبب من راضى و خوشحال هستم ... »
پس از شنيدن سخنان آشپز، پادشاه با نخست وزير در اين مورد صحبت کرد. نخست وزير به پادشاه گفت: «قربان، اين آشپز هنوز عضو گروه ٩٩ نشده است.»
پادشاه با تعجب پرسيد: «گروه ٩٩ چيست؟»
نخست وزير جواب داد: «اگر مى‌خواهيد بدانيد که گروه ٩٩ چيست، اين کار را انجام دهيد: يک کيسه با ٩٩ سکه طلا در مقابل در خانه آشپز بگذاريد. به زودى خواهيد فهميد که گروه ٩٩ چيست؟»
پادشاه بر اساس حرف‌هاى نخست وزير فرمان داد يک کيسه با ٩٩ سکه طلا را در مقابل در خانه آشپز قرار دهند.
آشپز پس از انجام کارها به خانه بازگشت و در مقابل در خانه آن کيسه را ديد. با تعجب کيسه را به اتاق برد و باز کرد. با ديدن سکه‌هاى طلا ابتدا متعجب شد و سپس از شادى بال در آورد. آشپز سکه‌هاى طلا را روى ميز گذاشت و آنها را شمرد. ٩٩ سکه؟ آشپز فکر کرد اشتباهى رخ داده است. بارها طلاها را شمرد، ولى واقعاً ٩٩ سکه بود! و تعجب کرد که چرا تنها ٩٩ سکه است و ١٠٠ سکه نيست! فکر کرد که يک سکه ديگر کجاست و شروع به جستجوى سکه صدم کرد. اتاق‌ها و حتى حياط را زير و رو کرد، اما خسته و کوفته و نااميد بازگشت.
آشپز بسيار دل شکسته شد و تصميم گرفت از فردا بسيار تلاش کند تا يک سکه طلا ديگر به دست آورد و ثروت خود را هر چه زودتر به يکصد سکه طلا برساند.
تا دير وقت کار کرد. به همين دليل صبح روز بعد ديرتر از خواب بيدار شد و با همسر و فرزندش دعوا کرد که چرا وى را بيدار نکرده‌اند! آشپز ديگر مانند گذشته خوشحال نبود و آواز نمى‌خواند، او فقط تا حد توان کار مى‌کرد!
پادشاه نمى‌دانست که چرا اين کيسه چنين بلايى بر سر آشپز آورده است و علت را از نخست وزير پرسيد.
نخست وزير جواب داد: «قربان، حالا اين آشپز رسماً به عضويت گروه ٩٩ در آمده است! اعضاى گروه ٩٩ چنين افرادى هستند. آنان زياد دارند اما راضى نيستند. تا آخرين حد توان کار مى‌کنند تا بيشتر به دست آورند. آنان مى‌خواهند هر چه زودتر «يکصد» سکه را از آن خود کنند! اين علت اصلى نگرانى‌ها و آلام آنان مى‌باشد. آن‌ها به همين دليل شادى و رضايت را از دست مى‌دهند.»




برچسب‌ها :



    نوشته شده توسط <-BlogAuthor-> :: جمعه 03 شهریور 1391


عواقب درمان نكردن لجبازي كودكان در بزرگسالي

جهانگير كرمي اظهار كرد: درمان نكردن لجبازي در كودكان زمينه‌هاي پرخاشگري و اضطراب در دوره نوجواني را افزايش مي‌دهد.وي افزود: لجبازي كودكان به صورت مقابله جويي با منابع قدرت مانند پدر و مادر خود را نشان مي‌دهد، به نحوي كه معمولا كودكان خواسته والدين را انجام نمي‌دهند يا به نوعي برخواسته خود پافشاري كرده و يا عمدا كاري مي‌كنند كه مي دانند باعث ناراحتي آنها مي‌شود.وي با اشاره به اين‌كه لجبازي كودكان در بعضي از سنين مانند سه سالگي جزء رشد طبيعي محسوب مي‌شود، افزود: در اين شرايط كودك با لجبازي مي‌خواهد اعلام استقلال و موجوديت كند، ولي در صورتي كه شدت آن بيش از حد انتظار باشد، نشان‌دهنده يك اختلال است.
 




برچسب‌ها :


ادامه مطلب...

    نوشته شده توسط <-BlogAuthor-> :: جمعه 03 شهریور 1391


چــرا آدمـــا نمیـــدونن بعضــــــــی وقتهــــا خـــــداحافـــــظ یعنـــــــی : " نـــــــــــــــــذار برم "یعنـــــــی بــرم گــــردون سفــــت بغلـــــم کـــن ســـــرمو بچـــــسبـــون به سینــــه ت و بگــــــو : "خدافــــظ و زهــــر مـــار بیخــــــود کــــردی میگی خدافـــــظ مگـــــه میـــذارم بــــری؟!!مــــــگه الکیــــــــه!!!!" چــــــــرا نمیـــــفهمـــــن نمیخــــــــوای بری؟!!! چـــــــــرا میـــــــذارن بــــری؟




برچسب‌ها :



    نوشته شده توسط <-BlogAuthor-> :: پنج‌شنبه 02 شهریور 1391


اين روزها خيلي زود رنج شده ام وقتي ميدانم نيستي مي طلبمت و انگاه كه ميدانم هستي طردت ميكنم گوش كن اين صداي قلب بيمار من است ميشنوي ؟ عميقتر دركم كن... ميدانستم تو نيز نميتواني...!




برچسب‌ها :



    نوشته شده توسط <-BlogAuthor-> :: پنج‌شنبه 02 شهریور 1391


ديوارهاى شيشه اى

 

دانشمندى آزمايش جالبى انجام داد. او درميان آکواريوم يک ديوار شيشه‌اى قرار داد، که آن ‌را به دو بخش تقسيم مى‌کرد.
در يک بخش، ماهى بزرگى قرار داد و در بخش ديگر ماهى کوچکى که غذاى مورد علاقه ماهى بزرگتر بود.
ماهى کوچک، تنها غذاى ماهى بزرگ بود و دانشمند به او غذاى ديگرى نمى‌داد.
او براى شکار ماهى کوچک، بارها و بارها به سويش حمله برد ولى هر بار با ديوار شيشه‌اى برخورد مى‌کرد، همان ديوار شيشه‌اى که او را از غذاى مورد علاقه‌اش جدا مى‌کرد.
پس از مدتى، ماهى بزرگ ازحمله و يورش به ماهى کوچک دست برداشت. او باور کرده بود که رفتن به آن سوى آکواريوم و شکار ماهى کوچک، امرى محال و غير ممکن  است.
در پايان، دانشمند شيشه بين دو بخش آکواريوم را برداشت ........ ولى ديگر هيچگاه ماهى بزرگ به ماهى کوچک حمله نکرد و به آن‌سوى آکواريوم نيز نرفت.
چـــــــرا ؟
ديوار شيشه‌اى وجود نداشت، اما ماهى بزرگ در ذهنش ديوارى ساخته بود که ازديوار واقعى سخت‌تر و بلند‌تر مى‌نمود و آن ديوار، ديوار بلند باور خود بود.
 باورش به وجود ديوار، باورش به محدوديت و باورش به ناتوانى خويش.

اگر ما در ميان اعتقادات و باورهاى خويش جستجو کنيم، بى‌ترديد ديوارهاى شيشه‌اى بلند و سختى را پيدا خواهيم کرد که نتيجه مشاهدات وتجربيات ماست و خيلى از آن‌ها وجود خارجى نداشته بلکه زائيده باور ما بوده و فقط در ذهن ما جاى دارند.




برچسب‌ها :



    نوشته شده توسط <-BlogAuthor-> :: پنج‌شنبه 02 شهریور 1391


شغل آينده فرزند

 

کشيشى يک پسر نوجوان داشت و کم‌کم وقتش رسيده بود که فکرى در مورد شغل آينده‌اش بکند. پسر هم مثل تقريباً بقيه هم‌سن و سالانش واقعاً نمی‌دانست که چه چيزى از زندگى می‌خواهد و ظاهراً خيلى هم اين موضوع برايش اهميت نداشت.
يکروز که پسر به مدرسه رفته بود پدرش تصميم گرفت آزمايشى براى او ترتيب دهد. به اتاق پسرش رفت و سه چيز را روى ميز او قرار داد: يک کتاب مقدس، يک سکه طلا و يک بطرى مشروب.
کشيش پيش خود گفت: «من پشت در پنهان می‌شوم تا پسرم از مدرسه برگردد و به اتاقش بيايد. آنگاه خواهم ديد کداميک از اين سه چيز را از روى ميز بر می‌دارد.»
اگر کتاب مقدس را بردارد معنيش اين است که مثل خودم کشيش خواهد شد که اين خيلى عاليست.
اگر سکه را بردارد يعنى دنبال کسب و کار خواهد رفت که آنهم بد نيست.
امّا اگر بطرى مشروب را بردارد يعنى آدم دائم‌الخمر و به درد نخوری خواهد شد که جاى شرمسارى دارد.
مدتى نگذشت که پسر از مدرسه بازگشت. در خانه را باز کرد و در حالى که سوت می‌زد کاپشن و کفشش را به گوشه‌اى پرت کرد و يک راست راهى اتاقش شد. کيفش را روى تخت انداخت و در حالى که می‌خواست از اتاق خارج شود چشمش به اشياء روى ميز افتاد. با کنجکاوى به ميز نزديک شد و آن‌ها را از نظر گذراند.
کارى که نهايتاً کرد اين بود که کتاب مقدس را برداشت و آن را زير بغل زد. سکه طلا را توى جيبش انداخت و در بطرى مشروب را باز کرد و يک جرعه بزرگ از آن خورد ...
کشيش که از پشت در ناظر اين ماجرا بود زير لب گفت: «خداى من! چه فاجعه بزرگی! پسرم سياستمدار خواهد شد!»

 




برچسب‌ها :



    نوشته شده توسط <-BlogAuthor-> :: پنج‌شنبه 02 شهریور 1391


حاکم هم که نباشی میتوانی برگ برنده ات را در قمار ببازی اینجا مستانی که میبازند همان هائی اندکه دیر زمانی " دل " برده بودند...




برچسب‌ها :



    نوشته شده توسط <-BlogAuthor-> :: پنج‌شنبه 02 شهریور 1391



937....173     چه زودباهم بودنمان خاطره شد/واي كاش خاطره هامان بيرنگ نشود
917....456     يکي ميميره شب اول قبرش نکيرو منکر ميرند سراغش. ميگه شما نکيرو منکريد. منکر ميگه پـَـَـ نــه پـَـَـ کامران و هومنيم اومديم بهت بگيم:تو خودت نمره بيستي لامرد مچوچ
917....456     طي اعلام وزير آموزش و پرورش مبني بر جداسازي كتاب درسي دختران و پسران،نام دهقان فداكار در كتاب درسي دختران به صغري فداكارتغيير يافت ولي نتونست لباسشو در بياره و همه مسافران به درجه رفيع شهادت نائل گشتند. لامرد مچوچ
917....456     مي دوني چرا با ازدواج دين آدم كامل ميشه؟ چون تاقبل از ازدواج فكرميکني دنيابهشته بعداز ازدواج به جهنم هم اعتقادپيدا ميکني;-)
912....495     شكسپيرميگويد: هرازگاهي براي آنكه دوستش ميداري نشانه اي بفرست تابه يادش آوري كه هنوزقلبي برايش ميتپد ...واين همان نشانه است
936....294     اونايي که به جاي فرياد زدن،سکوت ميکنن...يه روز به جاي صبر کردن درو باز ميکنن و ميرن. . .سولماز
913....382     اينکه داستان دنباله دار ميفرستيد خوبه ولي در کنارش داستان کوتاه هم باشه خيلي خوبه. ممنون
936....294     مي داني تنهايي کجايش "درد" دارد... ?!! انکارش... سولماز
938....335     نه صداشو نازك كرد.. نه دستاش اردي بود.. ازكجاميدونستم گرگه؟؟ *عسل ساري*
938....335     من اين روزها.. صِداي ثانيه ثانيه ِ فراموش شُدنم را ميشنوم... *عسل ساري




برچسب‌ها :



    نوشته شده توسط <-BlogAuthor-> :: پنج‌شنبه 02 شهریور 1391


دلم برای کودکی هام تنگ شده گریه کردن های الکی گلایه های الکی تر...




برچسب‌ها :



    نوشته شده توسط <-BlogAuthor-> :: پنج‌شنبه 02 شهریور 1391


  با همه می‌خندی با همه دست میدی، دستتو میگیرم دستمو پس میدییییییییی اما من شادمهر نیستما میزنم جلو همون همه لهت میکنما :




برچسب‌ها :


💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران