˙·٠•●♥ شیک باش ♥●•٠·˙

    نوشته شده توسط <-BlogAuthor-> :: پنج‌شنبه 30 شهریور 1391


عزیزم..!

 

 

من آدم بسیار با احساسی هستم..

 

اما هرگز فراموش نکن که تنفر هم

 

نوعی احساسه..!!!

 

مثقال سایت




برچسب‌ها :



    نوشته شده توسط <-BlogAuthor-> :: پنج‌شنبه 30 شهریور 1391


 

میدونی که میرمو کم میکنم شرمو میکشم قلبمو بیمعرفت

 

تو میشی سرحال منم خستم از طعنه هات

 

 بودم عروسک تو دستات بیمعرفت

 

تو نیا اصلا ولی نه نمیخوام دلمو تو باز ببری

 

نه نمیدونی حتی یکم قدر من نه نمیتونی هرکی رسید ضربه زد

کی بود که نازتو خرید این دلم که فکر کردی از همه سری

نه نمیدونی حتی یکم قدر من نه نمیتونی هرکی رسید ضربه زد

میرمو میرمو آره دیوونمو کم میشه شرمو میکشم قلبمو بیمعرفت

 

 

هر وقت هوس کردی میای آخه تو فکر کردی من با خیلیااام

که تو رو دوست دارم خیلی زیاد بیمعرفت

تو بری من میمیرم قلبمو پس میگیرم تو جوونی بی تو پیرم من میمیرم

             بیمعرفت

 

 

 

 

 

 

 




برچسب‌ها :



    نوشته شده توسط <-BlogAuthor-> :: پنج‌شنبه 30 شهریور 1391



 

غمگینـــم . . .

وقتی همه ی جفت ها تنهائیــم را به رخم میکشند!!

حتی جوراب هایــــم . . .

 

غروب گفت:


اگرچه زیبا ترین و تماشایی ترینم و طلوع را می توانم سرخ و گریان سازم


اما گاهی عجیب دلم برای طلوع تنگ می شود


آسمان گفت :


اگرچه آبی و نیلگونم و درخشان از ماه و ستارگانم


اما گاهی دلم برای زمین تنگ می شود وغم دوریه زمین مرا بارانی می کند


خورشید گفت :


گرچه گرم و خیره کننده ست روشنایی ام


و تمام زیبایی ماه از من است


اما حسرت نوازش مهتاب آزارم می دهد و روزی نیست که دلتنگش نشوم


حواس فاصله ها را پرت کرده ام
بيــــــــــ ـــــــ ـــــــــ ـــــــــ ـــــا​
...
!

چندیست مرده ام

اما کسی باور نمی کند

این مردم تا به عزایم ننشینند مرگم را باور نمی کنند ...!

خیلی تنھا شدم . . .

خیلی وقتست کسی برای من وقت ندارد . . .

حتی شیطان برای گول زدنم . . .


 



برچسب‌ها :



    نوشته شده توسط <-BlogAuthor-> :: پنج‌شنبه 30 شهریور 1391


می‌گویند پسری در خانه خیلی شلوغ‌کاری کرده بود. 
همه‌ی اوضاع را به هم ریخته بود. وقتی پدر وارد خانه شد،
مادر شکایت او را نزد پدربرد.
پدر که خستگی و ناراحتی بیرون را نیز به همراه داشت، شلاق را برداشت.
پسر دید امروز اوضاع خیلی بی‌ریخت است، همه‌ی درها هم بسته است، 
وقتی پدر شلاق را بالا برد، پسر دید کجا فرار کند؟ راه فراری نیست!
خودش را به سینه‌ی پدر چسباند. شلاق هم در دست پدر شل شد و افتاد.

شما هم هر وقت دیدید اوضاع بی‌ریخت است به سوی خدا فرار کنید

وَ فِرُّوا إلی الله مِن الله
هر کجا متوحش شدید راه فرار به سوی خداست.



برچسب‌ها :



    نوشته شده توسط <-BlogAuthor-> :: پنج‌شنبه 30 شهریور 1391


 


 

آیا میدانستید که فیل بالغ روزانه 220 کیلو گرم غذا و 200 لیتر آب مصرف میکند 

 
آیا میدانستید که گربه و سگ پنج نوع گروه خون دارند در حالیکه انسان چهار نوع گروه خون داد
آیا میدانستید که روباه همه چیز را خاکستری رنگ می بیند
آیا میدانستید که 1300 کره زمین در سیاره مشتری جای می گیرد
آیا میدانستید که سریعترین پرنده شاهین است و میتواند تا سرعت 200 کیلو متر در ساعت پرواز کند
آیا میدانستید که در شیلی صحرایی وجود دارد که هزاران سال میشود در آن باران نباریده

 
 
 

 
 

آیا میدانستید که حنجره زرافه تار صوتی ندارد و گنگ است 

آیا میدانستید که طول قد هر انسان سالم برابر هشت وجب دست خود اوست
آیا میدانستید که شبکه چشم انسان 135 میلیون سلول احساس دارد که مسئولیت گرفتن تصاویر و تشخیص رنگها را بر عهده دارند
آیا میدانستید که بدن انسان پنجاه هزار کیلومتر رشته عصبی دارد
آیا میدانستید که تنها موجودیکه میتواند به پشت بخوابد انسان است
آیا میدانستید که چشم سالم انسان میتواند ده میلیون رنگ مختلف را ببیند و از هم دیگر جدا نماید
آیا میدانستید که تعداد افرادی که در اثر گزیدگی زنبور می میرند بیش از افرادی هستند که در اثر مار گزیدگی می میرند
 
 
 

گروه اینترنتی رسانه من
 

آیا میدانستید که تنها غذائی که خراب نمی شود عسل است 

آیا میدانستید که مورچه نسبت به بدن اش بزرگترین مغز را دارد
آیا میدانستید که موش های صحرایی چنان تکثیر پیدا میکند که در عرض هجده ماه دو موش صحرایی قادرند یک میلیون فرزند داشته باشند
آیا میدانستید که جنین انسان بعد از هفده هفته می تواند خواب هم ببیند
آیا میدانید که خرگوش و طوطی تنها حیواناتی هستند که بدون برگشتن به عقب پشت سر خود را ببینند
آیا میدانستید که میزان انرژی که خورشید در یک ثانیه تولید می کند برای تولید برق مورد نیاز تمام کشور های جهان براییکند مدت یک میلیون سال کافی است 
 
 
 
 
گروه اینترنتی رسانه من

آیا میدانستید که حلزون می تواند تا سه سال بخوابد 

 
آیا میدانستید که پلک زدن زنان دو برار پللک زدن مردان است
آیا میدانستید که قدیمترین بنا در شمال توکیو است پانصد هزار سال قدمت دارد
آیا میدانستید که مقاوم ترین ماهیچه در بدن ، زبان است
آیا میدانستید که لایه پوستی که آرنج دست را پوشیده هر ده روز یکبار عوض میشود
آیا میدانستید که در هر قطره آب 3300 میلیون اتم وجود دارد
 
 
 

 

آیا میدانستید که تجربه نشان داده است که مرغ با شنیدن موسیقی بزرگترین تخم را میگذارد

آیا میدانستید که مورچه کارگر تا پنج سال و مورچه ملکه تا بیست و پنج سال عمر میکند
آیا میدانستید که زنبور عسل دو معده دارد یکی برای جمع آوری عسل و دیگری برای هضم غذا
آیا میدانستید که زمانیکه عطسه میکنید قلب شما به اندازه یک میلیونم ثانیه ایست می کند
آیا میدانستید که خوک ها به لحاظ فیزیک بدن قادر به دیدن آسمان نیستند

 




برچسب‌ها :



    نوشته شده توسط <-BlogAuthor-> :: پنج‌شنبه 30 شهریور 1391




گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


بهترین متاع دنیا، همسر شایسته است. رسول اکرم (ص)

دختر، فرزندی است مهربان، مونس، مددکار، مبارک و مربی. حضرت علی (ع)

بیشترین خوبی در وجود زنان است. امام صادق (ع)

دو چیز را دوست دارم و نمیخواهم آنی از آن منفك شوم. زن و عطر را. رسول اکرم (ص)

من زنی را كه از خانه برای شكایت از شوهرش بیرون می آید دشمن دارم. رسول اکرم (ص)

مردان آفریننده کارهای مهمند و زنان به وجود آورنده مردان ! رومن رولان

مردان قانون وضع می کنند و زنان اخلاق به وجود می آورند. کونته ورسیه

با زنی ازدواج کنید که اگر مرد می بود بهترین دوست شما می شد. بردون

خشم زن مانند الماس است می درخشد اما نمی سوزاند. رابیندرانات تاگور



برچسب‌ها :


ادامه مطلب...

    نوشته شده توسط <-BlogAuthor-> :: پنج‌شنبه 30 شهریور 1391





برچسب‌ها :


ادامه مطلب...

    نوشته شده توسط <-BlogAuthor-> :: پنج‌شنبه 30 شهریور 1391


 

پس از ۱۱ سال زوجی صاحب فرزند پسری شدند. آن دو عاشق هم بودند و پسرشان را بسیار دوست داشتند. فرزندشان حدودا دو ساله بود که روزی مرد بطری باز یک دارو را وسط آشپزخانه مشاهده کرد و چون برای رسیدن به محل کار دیرش شده بود، به همسرش گفت که در بطری را ببندد و آن را در قفسه قرار دهد. مادر پرمشغله موضوع را به‌کل فراموش کرد.
پسربچه کوچک بطری را دید و رنگ آن توجهش را جلب کرد، به سمتش رفت و همۀ آن را خورد. او دچار مسمومیت شدید شد و به زمین افتاد. مادرش سریع او را به بیمارستان رساند ولی شدت مسمومیت به حدی بود که آن کودک جان سپرد. مادر بهت‌زده شد و بسیار از این‌که با شوهرش مواجه شود وحشت داشت.
وقتی شوهر پریشان‌حال به بیمارستان آمد و دید که فرزندش از دنیا رفته، رو به همسرش کرد و فقط سه کلمه به زبان آورد.
فکر می‌کنید آن سه کلمه چه بودند؟
شوهر فقط گفت: عزیزم دوستت دارم!
عکس‌العمل کاملا غیرمنتظرۀ شوهر یک رفتار فراکُنشی بود. کودک مرده بود و برگشتنش به زندگی محال. هیچ نکته‌ای برای خطاکار دانستن مادر وجود نداشت. به‌علاوه، اگر او وقت می‌گذاشت و خودش بطری را سر جایش قرار می‌داد، شاید آن اتفاق نمی‌افتاد. هیچ دلیلی برای مقصر دانستن وجود نداشت. مادر نیز تنها فرزندش را از دست داده بود و تنها چیزی که در آن لحظه نیاز داشت، دلداری و همدردی از طرف شوهرش بود. و آن‌‌ همان چیزی بود که شوهرش به وی داد.
گاهی اوقات ما وقتمان را برای یافتن مقصر و مسئول یک رخداد صرف می‌کنیم، چه در روابط، چه محل کار یا افرادی که می‌شناسیم؛ و فراموش می‌کنیم که می‌توانیم کمی ملایمت و تعادل برای حمایت از روابط انسانی داشته باشیم. در ‌‌نهایت، آیا نباید بخشیدن کسی که دوستش داریم آسان‌ترین کار ممکن در دنیا باشد؟ داشته‌هایتان را گرامی بدارید. غم‌ها، درد‌ها و رنج‌هایتان را با نبخشیدن دوچندان نکنید.
اگر هرکسی می‌توانست با این نوع طرز فکر به زندگی بنگرد، مشکلات بسیار کمتری در دنیا وجود می‌داشت.
حسادت‌ها، رشک‌ها و بی‌میلی‌ها برای بخشیدن دیگران، و همچنین خودخواهی و ترس را از خود دور کنید و خواهید دید که مشکلات آن‌چنان هم که شما می‌پندارید حاد نیستند.
 


شما بودید چه واکنشی نشان می‌دادید؟



برچسب‌ها :



    نوشته شده توسط <-BlogAuthor-> :: پنج‌شنبه 30 شهریور 1391


سخنانی پر معنی از بزرگان

 

 


 

  من هرگز شکست نخورده ام، بلکه راه هایی را کشف کرده ام که به آن چیزی که می خواهم منجر نمی شوند. - توماس ادیسون

 

S A L I J O O N

 

    میزی برای کار، کاری برای تخت، تختی برای خواب، خوابی برای جان، جانی برای مرگ، مرگی برای یاد، یادی برای سنگ - زنده یاد حسین پناهی

 

S A L I J O O N

 

    در روزگاری که دروغ یک واقعیت عمومی است، به زبان آوردن حقیقت یک اقدام انقلابی است - منسوب به جورج ارول

 

S A L I J O O N




برچسب‌ها :


ادامه مطلب...

    نوشته شده توسط <-BlogAuthor-> :: پنج‌شنبه 30 شهریور 1391


تـداوم یك زنـدگی

این یـک داستـان واقـعی است


اون شب وقتی به خونه رسیدم دیدم همسرم مشغول آماده کردن شام است. دستشو گرفتم و گفتم: باید راجع به یک موضوعی باهات صحبت کنم. اون هم آروم نشست و منتظر شنیدن حرف های من شد. دوباره سایه رنجش و غم رو توی چشماش دیدم. اصلا نمی دونستم چه طوری باید بهش بگم، انگار دهنم باز نمی شد. هرطور بود باید بهش می گفتم و راجع به چیزی که ذهنم رو مشغول کرده بود، باهاش صحبت می کردم. موضوع اصلی این بود که من می خواستم از اون جدا بشم. بالاخره هرطور که بود موضوع رو پیش کشیدم، از من پرسید چرا؟! اما وقتی از جواب دادن طفره رفتم خشمگین شد و در حالی که از اتاق غذاخوری خارج می شد فریاد می زد: تو مرد نیستی.




برچسب‌ها :


ادامه مطلب...

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران