
خدایا
می ترسم از آمدنش...
دستانم خالیست...
ولی هرروز که می گذرد همراه من است یادش...
هردوبا همند...
امید ومرگ
امید مرا به سوی تو فرا می خواند...ومرگ مرا به سوی خود نوید می دهد...
اینجادربستری نرم...گرم وراحت...شب سر بر زمین می نهم
اما آنجابسترم می شودخاک وسنگ وسیمان...
گود است...عمیق است...تنگ است...سرد است...تاریک است...
مار...عقرب...جانوارن گوشت خوار دارد...
تنم می لرزد...
این جا از سوسک کوچکی می ترسم واز آن میگریزم
آن جا با آن همه جانور چه کنم که می شوم خوراکشان؟
از من چه می ماند جز استخوانی؟
بالش زیر سرم می شودسنگ...
پتوی گرم می شود سنگ...سیمان...
دیده ام که می ریزند برسر مردگانشان خاک وسیمان...
می نهند در گور...تنها می گذارند...
می روند...
وحشت آبادیست آن جا...
اما عجب آرامگاهیست آنجا...همه خوابند...
آغوش مرگ همچنان گرم است وخاک همچنان سرد...
هرروز مهمان می خواهند...
خدایا...فراموشت کرده ایم...
برما آسان بگیر...