˙·٠•●♥ شیک باش ♥●•٠·˙

    نوشته شده توسط <-BlogAuthor-> :: دوشنبه 12 فروردین 1392



        زن به شیطان گفت : آیا آن مرد خیاط را می بینی ؟
        میتوانی بروی وسوسه اش کنی که همسرش را
        طلاق دهد ؟
        شیطان گفت : آری و این کار بسیار آسان است
        پس شیطان به سوی مرد خیاط رفت و به هر طریقی سعی می کرد او را وسوسه کند اما مرد خیاط همسرش را بسیار دوست داشت و اصلا به طلاق فکر هم نمی کرد
        پس شیطان برگشت و به شکست خود در مقابل مرد خیاط اعتراف کرد
        سپس زن گفت : اکنون آنچه اتفاق می افتد ببین و تماشا کن
        زن به طرف مرد خیاط رفت و به او گفت :
        چند متری از این پارچه ی زیبا میخواهم پسرم میخواهد آن را به معشوقه اش هدیه دهد پس خیاط پارچه را به زن داد
        سپس آن زن رفت به خانه مرد خیاط و در زد و زن خیاط در را باز کرد وآن زن به او گفت : اگر ممکن است میخواهم وارد خانه تان شوم برای ادای نماز ، و زن خیاط گفت :بفرمایید،خوش آمدید
        و آن زن پس از آنکه نمازش تمام شد آن پارچه را پشت در اتاق گذاشت بدون آنکه زن خیاط متوجه شود و سپس از خانه خارج شد
        و هنگامی که مرد خیاط به خانه برگشت آن پارچه را دید و فورا داستان آن زن و معشوقه ی پسرش را به یاد آورد و همسرش را همان موقع طلاق داد
        سپس شیطان گفت : اکنون من به کید و مکر زنان اعتراف می کنم
        و آن زن گفت :کمی صبر کن
        نظرت چیست اگر مرد خیاط و همسرش را به همدیگر بازگردانم؟؟؟!!!
        شیطان با تعجب گفت : چگونه ؟؟؟
        آن زن روز بعدش رفت پیش خیاط و به او گفت
        همان پارچه ی زیبایی را که دیروز از شما خریدم یکی دیگر میخواهم برای اینکه دیروز رفتم به
        خانه ی یک زنی محترم برای ادای نمازو آن پارچه را آنجا فراموش کردم
        و خجالت کشیدم دوباره بروم و پارچه را از او بگیرم
        و اینجا مرد خیاط رفت و از همسرش عذرخواهی کرد و او را برگرداند به خانه اش.
        و الان شیطان در بیمارستان روانی به سر میبرد




برچسب‌ها :


💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران