
روزگاری چوگلی در باغ، خوش، روئیدم
زسر جودش واز سایه ی الطاف خدا، بالیدم
در باغ همی بودم واز رنج، رها، من
تا که باشم گل "بی خوار" بسی کوشیدم
از غصه جدا، عشق جدا، ساده و آرام
در خاک دلم ریشه دوانیدم واز عشق رمیدم
از هر سخن تازه و هر تیر نگاهی
فهمیددلم، هرچه که بایدزودمی فهمیدم
هر نقشه ونیرنگ که بود در نظر غیر
از "خارغرورونظر تیز"،همه، برآب،روان می دیدم
روزی ز سر غفلت واز نرم خیالی
از باغ جدا گشتم وبر باد دویدم
پنداشت دلم،بادگران فرق بسیار کند او
از هرزگی وهرزه تنی هست جدا، به او بالیدم
گفت سلامی، سخن تازه، کلامی
دادمش پاسخ واز دوست مروت دیدم
گفتمش ای دوست کجا، کی،دیدار میسر شود
گفت هر جا وزمانی که تو گویی بپذیرم
در اندیشه ی پاکیزه مکان وآسان زمانی
دادمش پاسخ ودیگر، جوابی نشنیدم
نکته ها رفت وسخن ها بسیار
از طرز بیان وسخن دوست بسی رنجیدم
گفتمش رسم صداقت این نیست
لااقل پاسخی ،اما چه بگویم؟ جوابی نشنیدم...