چشام روی بارونو کم میکنن هنوز خیسه از آخرین شعر من هنوز خیسه از آخرین بارشش هنوز خیسه، حوالی چشمای من تا کی این نقابو تحمل کنم تا کی نقش نشاطو بازی کنم تا کی لبخندو قاب کنم رو لبم تا کی شادیو صحنه سازی کنم تا کی مخفی بشم پشت این دیوار نحیف خونه ی دلم سرت رو بذار، اشک بریز، خالی شو سرت رو بذار رو شونه ی دلم توان دلم داره ته میکشه همین روزاس که این دل پر میکشه واسه دیدن شادی واقعی به هر کوچه، به هرجا سر میکشه این هوا، هوای بهاری نیست پریدن هم دیگه بی معنا شده پرنده دیگه از قفس فراری نیست یه عمری به هوا چنگ میزدم تا کلید این قفس پیدا بشه همه ش چشمامو بستم که شاید یه تصویر از آسمون هویدا بشه یه قصه نوشتم برای دلم که شاید چشاشو ببنده رو غم یه آهنگ غمگین زدم تا چشام ببارن مثه بارون روی تنم همین روزا پرنده قلب من توی غربت این قفس جون میده چه سخته اسارت تو زنجیر غم هوای دلم بی نفس جون میده تنش رو یه روزی بذارین رو کوه که یک بار بلندی رو احساس کنه بذارین روحش با خنده های بلند غم و غصه ی دنیا رو قصاص کنه
هنوز بوی پاییزو حس میکنم