دو روز پیش رفتم دیدن دختر یکی از اقوام . حقیقت اینست که مادرش زنگ زد و گفت که بروم دیدنش.مادرش فکر میکند اگر دور دخترش شلوغ باشد حالش خوب میشود.دختر آنورکسیا دارد.آنورکسیا.کابوس دوران مدرن. بیماری زیبا شدن.بیماری مردن به خاطر زیبا شدن و دختر دارد میمیرد.تعارف که نداریم.دارد میمیرد.موها، ناخن ها، دندان ها و حتی پوست تنش دارد میریزد.دارد آب میشود.یک مجموعه استخوان است با یک پوست زخمی.پاهایش ورم کرده اند و کبد و روده دیگر درست کار نمیکنند.
هرگز در زندگیم چیزی شبیهش را ندیده ام. برای همین مدام راه میروم و میگویم دارد میمیرد.میخواهم باور کنم مرگ را به چنین دلیل عبثی. میخواهم باور کنم که میشود به خاطر هیچ مرد. این چیز ها میبردم به اینکه چی باعث میشود که آدم ها بیماری های اینجوری بگیرند.اینکه از خودشان متنفرند.اینکه از ظاهرشان متنفرند از کجای کودکی این آدم میاید این بیماری؟از سوئ استفاده ای در بچگی؟ ازاینکه این تلویزیون ابله مدام دارد کرم رفع سلولیت و کفش لاغری و کرم چی و چی تبلیغ میکند؟ از اینکه یک عمر به آدم های چاق خندیده اند؟ از اینکه چاق بودن مساوی زشت بودن و احمق بودن است؟ سنم دارد می رود بالا . موهایم دارد سفید میشود و زیر بازوهایم دیگر مثل قبل سفت نیست.سنم است.از چیش میخواهم فرار کنم؟ کسی که من را با این دستها نخواهد را من هزار بارنمیخواهم .جامعه ای که من را با 40 کیلو وزن میخواهد را تف میکنم بهش. اما این منم. تف کردن برایم کار راحتیست.

خیلی از بقیه ها میمانند گیر این چیز ها .نمونه اش این دختر.رویای دوست داشته شدن.رویای اینکه اگر لاغر باشی همه چیز درست خواهد شد..رویای مانکن بودن.رویای مورد توجه بودن، رویای زیبا بودن از نگاه جامعه ی اشغالی که ماها را در حد اشیا تقلیل داده .زن های زیبایی که انقدر بیمارند که حتی نمیتوانند تمرکز کنند.زنهایی که هیچ توانی برایشان نمانده .زنهایی که بهشان میگویند زیبا اما جانی ندارند تا بجنگند.زنهای زیبای واداده مثل عروسک با لبهای سرخ، با رنگ های سفید و برنزه ، با دماغ های عمل کرده....با خط چشمهای پهن.با خط لبهای پهن.با رویاهای برباد رفته.زن های خسته. زنهای تنهایی که هر روز رنگ ماتیکشان را عوض میکنند تا شاید خوشبخت بشوند تا شاید کمتر تنها باشند.تا شاید....

کییرا نایتلی ، ویکتوریا بکهام ، بازار همه شان را الهه میکند الهه های زیبایی. مغز های خالی .نماد های موفقیت و ثروت در جامعه امروز... جامعه ای که اینقدر راحت ازشان میگذرد واز یاد میبردشان که ادم باورش نمیشود. انورکسیا نماد خشونت علیه زنان است. نماد چیزی که جامعه امروز زن را به آن وادار میکند. بله دیگر کسی زن طبقه متوسط را (انشالله) کتک نمیزند و توی خانه حبس نمیکند.بهش میاموزند که زشت است.دماغش بزرگ است.چاق است.که باید جراحی کند.که باید آرایش کند، که باید رژیم بگیرد. این ها را که باور کند از عرصه رقابت میرود بیرون.میرود دنبال لاغر کردن و عمل جراحی و دکتر پوست و لوازم آرایش و...نه! نمیخواهم بگویم که میشود از همه ی اینها یکهو رها شد.می دانم که نمیشود.من هم رها نیستم از بند خیلی هایش. می گویم چون نیاز دارم داد بزنم یک جایی. نیاز دارم خشمم را داد بزنم یکجایی. چون دختری را دید ه ام که دارد میمیرد.میگویم چون میخواهم تف بیندازم توی این سیستم اشغال سرمایه محور زن ستیز، انسان ستیز...که تویش اگر من خط چشم نداشته باشم کسی نمیبیند چقدر چشمهایم قشنگ است .

انورکسیا دیگر اخر خط است.انورکسیا یعنی تمام ذرات وجودت را داده ای این تفکر ضد زن بخورد.یعنی تو را به یک شبح تبدیل کرده اند. یعنی نجنگیده باخته ای همه چیزت را....که هیچ چیز نیستی، نه هیچ بوده باشی ، نه!هیچت کرده اند...همه چیز را از تو گرفته اند.زیبایی.زنانگی، توانایی لذت بردن از طعم ها، توانایی قدم زدن زیر باران بی اینکه به پایین ریختن ارایشت فکر کنی.هه چیز را از تو گرفته اند و حالا میروی که جانت را، این ته مانده جان نصفه نیمه ی توی این بدن سی و پنج کیلویی را درراه سرمایه داری فدا کنی.
عکس متعلق به مدل فرانسوی است به نام ایزابل کارو. در سال 2010 به خاطر انورکسیا مرده.کمپین هایی که علیه این بیماری برگزار کرده مشهورند.ایزابل توی این عکس حدود 24 سالشه!
برچسبها :