15 فوت کوزه گری لازانیا
برای داشتن یک لازانیای خوب، چند نکته را پیشنهاد میکنم که مطمئناً با رعایت نکات زیر، یک لازانیای درجه یک خواهید داشت.
محققان میگویند آلرژیهای مختلف میتواند خطر ابتلا به سرطان را افزایش دهد. آلرژی خطر ابتلا به سرطان را افزایش می دهدرابطه آلرژی و سرطان
پَ نه پَ ! یارو زده روح الله داداشی رو کشته، حالا گرفتنش میگه حالا چی میشه اعدامم میکنن؟؟تو رستوران پیشخدمتو صدا کردم ... میگم آقا توی سوپ من مگس افتاده!
میگه مرده؟
پَ نه پَ هنوز زندست، داره شنا میکنه، صدات کردم بیایی نجاتش بدی !
میگن پ نه پ میری مرحله بعد باید محراب فاطمی روهم بکشی
ابراز عشق يک روز آموزگار از دانشآموزانى که در کلاس بودند پرسيد آيا مىتوانيد راهى غيرتکرارى براى ابراز عشق، بيان کنيد؟
برخى از دانشآموزان گفتند بعضیها عشقشان را با بخشيدن معنا مىکنند.
برخى «دادن گل و هديه» و «حرفهاى دلنشين» را راه بيان عشق عنوان کردند. شمارى ديگر هم گفتند که «با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختى» را راه بيان عشق مىدانند.
در آن بين، پسرى برخاست و پيش از اين که شيوه دلخواه خود را براى ابراز عشق بيان کند، داستان کوتاهى تعريف کرد:
Men Are Just Happier People
مردان اصولا آدم های شادتری هستند
What do you expect from such simple creatures?
از موجوداتی به این سادگی چه انتظاری میتوان داشت؟
Your last name stays put.
نام خانوادگی شان باقی می ماند
The garage is all yours.
تمام فضای گاراژ به مردها تعلق داره
Wedding plans take care of themselves.
عروسی از نظر مردها به صورت اتوماتیک انجام میشه
رولت مرغ ( کوردن بلو )
طرز تهیه:(ادامه مطلب)
ابتدا گوشت سینه مرغ را بدون استخوان کنید، سپس هر تکه از آن را ( یک سینه کامل را به دو تکه تقسیم کنید )، داخل نایلون ( کیسه فریزر ) قرار دهید. یعنی گوشت بین دو لایه پوشش نایلونی قرار گرفته باشد، سپس روی تخته آشپزخانه قرار داده و با بیفتک کوب به روی آن ضربه بزنید تا به خوبی صاف و نازک شود.
رشد کن، هر چقدر که میتوانی!
روزی تصميم گرفتم كه ديگر همه چيز را رها كنم. شغلم را، دوستانم را، زندگى ام را!
به جنگلی رفتم تا برای آخرين بار با خدا صحبت كنم. به خدا گفتم: آيا میتوانی دليلی برای ادامه زندگی برايم بياوری؟
و جواب او مرا شگفت زده كرد.
او گفت: آيا درخت سرخس و بامبو را میبينی؟
پاسخ دادم : بلی.
دختر نابينا دختر نابينايى بود که به خاطر اين عيب از خودش متنفر بود.
او از همه بدش میآمد، بجز دوست پسرش که در طول اين سالها هميشه در کنارش مانده بود.
او به دوست پسرش گفت اگر بتوانم بينائيم را به دست آورم با تو ازدواج خواهم کرد.
يکروز، يکنفر دو چشمش را به آن دختر اهدا کرد. چند روز بعد از عمل جراحى، هنگامى که باندها را از روى چشم دختر باز کردند، او براى نخستين بار توانست همه چيز را ببيند، حتى دوست پسرش را.
رفتم آسایشگاه برای دیدن سالمندان . مسئول اونجا میگه : اومدی عیادت ؟ میگم : پَ نه پَ اومدم چند تا از این پیرمردها رو ببرم بزرگ کنم ! … * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * به استاد میگم لطفا کمکم کنید دارم مشروط میشم . میگه نمره میخوای ؟ گفتم پَ نه پَ نظر شما رو در مورد مقدار و جنس خاکی که باید بریزم تو سرم میخوام ! … * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *